ایـــــــمان تــرانه آدمـی

دست نوشته های تنهایی

+ زمین را به شکرانه قلبی که پیدا شده بود بوسیدم!

 

 

دیروز شیطان را دیدم.در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود فریب می فروخت.مردم دورش جمع شده بودند .هیاهو می کردند و هول می زدند و بیشتر می خواستند.همه چیز توی بساطش بود.غرور ، حرص ،دروغ ، خیانت ، جاه طلبی ، و ....

 هر کسی چیزی می خرید و در ازایش چیزی می داد ، بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند و بعضی ها هم پاره ای از روحشان را . بعضی ها ایمانشان را می دادند  و بعضی آزادگی شان را . شیطان می خندید و دهانش بوی گند جهنم می داد .حالم را به هم زد . دلم می خواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم .نه ، انگار ذهنم را خواند . موذیانه خندید و گفت : من کاری با کسی ندارم . فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و آرام نجوا می کنم . نه قیل و قال می کنم ، نه کسی را مجبور می کنم از من چیزی بخرد . می بینی !

آدم ها خودشان دور من جمع شده اند.آن وقت سرش را نزدیک آورد و گفت: «البته تو با این ها فرق می کنی ، تو زیرکی و مؤمن .زیرکی و ایمان آدم را نجات می دهد.»جوابش را ندادم . از شیطان بدم می آمد.حرفهایش اما شیرین بود.گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت ...ساعتها کنار بساطش نشستم تا اینکه چشمم به جعبه عبادت افتاد که لا به لای چیزهای دیگر بوددور از چشم شیطان آن را برداشتم و در جیبم گذاشتم.با خود گفتم :"بگذار یک بار هم که شده کسی چیزی از شیطان بدزدد.بگذار یک بار هم او فریب بخورد . به خانه آمدم و در کوچک جعبه ی عبادت  را باز کردم . در آن اما جز غرور چیزی نبود ! جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اطاق ریخت ! فریب خورده بودم دستم را روی قلبم گذاشتم...نبود ! فهمیدم آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته ام ....بلند شدم و به سمت میدان رفتم . .. تمام ره را دویدم...تمام راه لعنتش کردم . می خواستم یقه اش را بگیرم ...عبادت دروغی اش را بر سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم ...شیطان اما نبود! بلند شدم تا بی دلیم را با خود ببرم که صدایی شنیدم....صدای قلبم بود.... ! نشستم و های های گریه کردم ... اشکهایم که تمام شد همان جا به سجده افتادم و زمین را به شکرانه قلبی که پیدا شده بود بوسیدم!

 

 

نویسنده : گمنام ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٢٩
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ خداحافظ چشم های خیس بی قرار

شب عاشقان بی دل ، چه شبی دراز باشد
تــو بمــان کـز اول شـب ، در صبـح بـاز باشـد
عجب است اگر توانم ، که سفر کنم ز کویت
بکجـا رود کـبوتــر ، کـــه اسیـر بـاز بـاشــد ؟!
ز محبتـت نخـواهـم کـه نظـر کنـم بـه رویـــت !
کـه محـب صادقا نـت  همـه پـاکبــاز باشــد
بـه کرشمه ی عنایت ، نگهی به سوی ما کن
کـه دعـای دردمنـدان ز ســر نیــاز باشــــــــد
همه شب در این خیالم که حدیث وصل جانان
بـه کدام دوست گـویـم ، کـه محـل راز بـاشـد
چـه نمـاز باشد آن را ، که تـو در خیال باشـی
تـو صنـم نمـی گـذاری ، کـه مـرا نمـاز بـاشـــد
نه چنین حساب کردم ، چو تو دوست می گرفتم
کــه ثنــا و حمـد گـوییـم و ، جفـا و نــاز بـاشـد...
دگـرش چـو بـاز بینـی ، غـم دل مگـوی سعــدی
کـه شـب وصـال کـوتـاه و ، سخـن دراز بـاشــد
قـدمـی کـه بـر گـرفتـی ، بـه وفـا و عهـد یـاران
اگــــر از بلا بتــرسـی ، قـدمــی مَجـاز بــاشـــد

 

 

 

دوستای خوبم سلام.این بار سلامم و خداحافظیم با دفعه های قبل فرق داره .امروز اومدم که بهتون بگم با این که خیلی برام سخته ولی باید برم ... به کجا؟ دارم بعد از 35 سال زندگی تو این شهر از دست آدمای سنگی اینجا فرار می کنم و به امام رضا (ع) پناه می برم .راستش دیگه حس کردم باید یه حرکتی از خودم نشون بدم. بسه دیگه هر چی توی این 13 سال کار تو صدا و سیما در جا زدم. حالا دیگه وقتش بود ازاین حصار الکی خودمو رها کنم و یه تنوعی تو زندگیم ایجاد کنم. راستش من از سال 77 تا الان سه بار آزمون استخدامی تو این مرکز دادم ولی هر بار نشد که اسم منم تو لیست قبول شدگان باشه ...نمی دونم شاید حکمتش همین بود که از این شهر کوله بارم رو ببندم و این شهر رو با آدمای نامهربونش تنها بزارم .قسم خوردم که اگه این بار قبول نشم دیگه می رم هرجای دیگه ، هر کار دیگه ....و حالا دارم به عهدم وفا می کنم و بعد خدا به امام رضا (ع) پناه می برم. مطمئنم که آقا اینقدر مهربونه که هوای مهمونشو داره .....

دوستای خوبم واسم دعا کنید.نمی دونم اونجا اصلاً فرصت خواهم داشت که به وبم سر بزنم یا نه ولی هیچ وقت دوستای خوبی مثل شما عزیزایی که تو بهترین و بدترین شرایط منوتنها نذاشتین رو فراموشتان نمی کنم .

واستون دعا می کنم. در آخر به اون عزیزانی که دوستشان داشتم و در حقم جفا کردند می گم :من اون ها رو به حرمت امام رضا(ع) بخشیدم ولی نمی دونم خدا اونها رو به خاطر جفاها و بی مهری هایی که به من کردند می بخشه یا نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

همه اتونو به خدا می سپارم.

التماس دعا!

 

خدا حافظ

خداحافظ چشم های خیس بی قرار

خداحافظ انتظارهای سبز کنار صندلی های خالی قرار

خداحافظ خنده های پر از واژه و گریه های بی دلیل شبانه

سکوت ٬ نگاه ٬ انتظار

خداحافظ اشک های بی دلیل انتظار

تنها آمدم و تنها تر می روم

به امید سلام اما باز هم خداحافظ

خداحافظ تا یاد بگیری حرمت سلام و دیدار بیش از این حرفاست

تا یاد بگیری رسم عاشق کشی همین نیست

خداحافظ مردمک های لرزان بی حادثه

چشم های باران زده از فراموشی

حالا دیگر تنها تو و تمام نبودنم

حالا راحت باش

تو دیگر همه را داری جز من

و من هیچ کس را که ندارم هیچ تو را هم ندارم

خداحافظ ............

 

نویسنده : گمنام ; ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٢٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ یاد باد آنکه نهانت نظری باما بود !!!!!!

 

 

 

یاد باد آنکه نهانت نظری باما بود
رقم مهر تو بر چهره ما پیدا بود
یاد باد آنکه چو چشمت به عتابم می کشت
معجز عیسویت در لب شکر خا بود
یاد باد آنکه صبوحی زده در مجلس انس
جز من و یار نبودیم خدا باما بود
یاد باد آنکه رخت شمع طرب می افروخت
وین دل سوخته پروانه بی پروا بود
یاد باد آنکه در آن بزمگه خلق و ادب
آنکه او خنده مستانه زدی صهبا بود
یاد باد آنکه چو یاقوت قدح خنده زدی
در میان من و لعل تو حکایتها بود
یاد باد آنکه نگارم چو کمر بر بستی
در رکابش مه نو پیک جهان پیما بود
یاد باد آنکه خرابات نشین بودم و مست
وانچه در مسجدم امروز گم است آنجا بود
یاد باد آنکه به اصلاح شما میشد راست
نظم هر گوهر ناسفته که حافظ را بود

 

 

 قرار ما هر کجای دنیا که هیچکس حتی نامش را نمی داند …

هیچ عابری هر گز نمیتواند از آنجا عبور کند …

قرار ما کنار دریا جایی که آسمان همیشه اشک میریزد …

قرار ما پشت مه نبودن..نزدیک پیچکهای مجنون …

میان دنیای شقایقها..جایی که ستارگان آنجا متولد میشوند …

هر کجا که به ملکوت نزدیکتر بود ….

اصلا قرار ما آسمان هفتم … پیش خدا …

جایی که فقط تو باشی ومن و خدا …

 

نویسنده : گمنام ; ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۸/٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ آنگونه عاشقم که حرمت مجنون رااحساس میکنم!!!

 

 

سلام دوستای خوبم.حالتون چطوره؟

امیدوارم تمام زندگیتون سرشار از سلامتی و شادابی باشه.یادم نمیاد آخرین بار کی آپ کردم ،ولی تا همین الان که حس کردم واقعا باید بنویسم فرصت مناسبی واسم پیش نیومده بود که از خودم ....دلم... و..... واستون بگم!!اصلا مگه شما بیکارین...یااصلا چرا... کی گفته که شما باید وقت بزارین و حرفای کسی رو بخونین که نه می شناسینش نه نسبت بهش تعهدی دارین!!!نه دوست من من اینقدر خود خواه نیستم که بگم شما باید مطالب منو بخونین....؟؟؟؟؟ولی من می نویسم ...!!!واسه دل خودم می نویسم...!!!واسه غرورم می نویسم...!!!.چه خبره توی این دنیای شلوغ؟ کی به کیه؟ کو اون دنیای پر از لیلی؟ کجاست خونه دوستی که واقعا دوست باشه؟ چقدر ساده ایم ما آدما که فکر می کنیم ende مرام و معرفتیم!!!نه ...؟؟؟؟؟خدایی نشستین  راجع به این موضوع خوب با خودتون خلوت کنین ....؟؟؟؟؟؟ راستش اینقدر وضع روحیم قاطی پاطی بود تصمیم گرفتم برم مسافرت 3/6/ بود که با قطار به سمت مشهد حرکت کردیم.4/6 ساعت 3 بامداد به مشهد رسیدیم و رفتیم منزل پدرم اینا 4روز اول اینقدر حالم بد بود که اصلا نتونستم از خونه در بیام روز 4 رفتم زیارت البته اونم به زور آمپول و قرص و.... آخ که چقدر جاتون خالی بود وقتی پا تو صحن جمهوری گذاشتم....حیف که کلمات قاصرن از اینکه بتونن اون لحظات زیبای نجوا با آقا رو براتون بگن....کبوترای حرم ....و غربت من....سقاخونه و تشنگی بی امان من..... التماس من و ضمانت آقا .....آه کجایید ای لحظه های ناب پر شدن از التماس....؟؟؟؟؟کجایید ای اونایی که دلتون از سنگه...؟؟؟؟کجایید شما که هنوز تفاوت دل به دست آوردن رو با دل شکستن نمی دونید؟؟؟؟براتون فرق نمی کنه یکی...دو تا....سه تا.....آخه چقدر دل شکستن واستون لذت بخشه؟؟؟؟کاش بودین و یک لحظه از اون لحظات ناب رو درک می کردین!!!!!نفسم بند اومده و قلبم تیر می کشه .نه نمی تونم از قلبی براتون بگم که مالامال از درده .....گاهی وقتا که تصمیم می گیرم قلبمو زیر پا بزارمو لهش کنم یه حسی بهم می گه :"یعنی تو هم می خوای مثل اونا باشی"؟؟؟؟؟دوست داری دلت سنگی بشه؟؟؟؟؟؟... نه من هیچ وقت ...حتی برای یه لحظه هم که شده آرزو نمی کنم که دل سنگ باشم !!!نه بزار هرکی دوست داره از روی خود خواهیش کفش آهنی بپوشه ودل منو زیر پاش له کنه ....بزار به خاطر این کار واسه یه لحظه هم که شده لبخند رو لبش بشینه ....من....ولی...من.... دونه دونه گلهای قشنگ رو می چینم و یکی ،یکی تقدیم آدما می کنم حتی اونایی که دل منو شکستن ....حتی اونا که با افتخار رو ویرونه دلم آشیونه ساختن و بهم خندیدن ....نه !!!من نمی تونم مثل اونا باشم.خدایا ازت ممنونم که بهم یه دل شیشه ای دادی که هم از شادی چشامو بارونی می کنه و هم از غم.....!!!!

آره دوستای گلم یه 4روزی هم رفتیم امیر آباد کنار دریا .....وای ی ی ی  که میمیرم واسه دریا!!!!!!!!!!! نمی دونم بهتون گفتم یانه؟؟؟؟اینکه از خدا خواستم هروقت خواستم بمیرم توی دریا باشه ....اثری هم ازم باقی نمونه... اصلن بزار ذره ذره وجودمو مرغای دریایی بخورن ،چه اشکالی داره آخرش به دریا برسی....

آه ...حیف که  هیچکس نمی دونه چی می گم!!!!بزار بگین بابا این دیوونه اس.....تاب ور داشته....

گذشت 20 روز تو سفر بودم ولی هر ثانیه اش برام اندازه یه دنیا لذت بخش بود.جاتون خالی.......حیف که چه زود گذشت!!!!!!

 

 

 

 زیبا ..
زیبا هوای حوصله ابری است
چشمی از عشق ببخشایم
تا رود آفتاب بشوید ،
دلتنگی مرا ...

زیبا !
زیبا هنوز عشق ،
در حول و حوش چشم تو می چرخد
از من مگیر چشم
دست مرا بگیر و کوچه های محبت را
با من بگرد ..

یادم بده چگونه بخوانم
تا عشق در تمامی دل ها معنا شود
یادم بده چگونه نگاهت کنم که تردی بالایت
در تندباد عشق نلرزد ... !

زیبا آنگونه عاشقم که حرمت مجنون را
احساس میکنم
آنگونه عاشقم که نیستان را
یکجا هوای زمزمه دارم
آنگونه عاشقم که هر نفسم شعر است ..

زیبا
چشم تو شعر
چشم تو شاعر است
من دزد شعرهای چشم تو هستم !

زیبا کنار حوصله ام بنشین
بنشین مرا به شط غزل بنشان
بنشان مرا به منظره ی عشق
بنشان مرا به منظره ی باران
بنشان مرا به منظره ی رویش
من سبز می شوم ... !

زیبا ستاره های کلامت را
در لحظه های ساکت عاشق
بر من ببار ..
بر من ببار تا که برویم بهاروار
چشم از تو بود و عشق
بچرخانم
بر حول این مدار

زیبا تمام حرف دلم این است
من عشق را به نام تو آغاز کرده ام
در هر کجای عشق که هستی ،
آغاز کن مرا ...

 

 

نویسنده : گمنام ; ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/٧
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ قرار ما هر کجای دنیا که باران شدیدتر بود!!!!!!!

 

 

 

مرا بازیچه‌ خود ساخت چون موسی که دریا را
فراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسی را

نسیم مست وقتی بوی گل می‌داد حس کردم
که این دیوانه پرپر می‌کند یک روز گل‌ها را

خیانت قصه‌ی تلخی است اما از که می‌نالم؟
خودم پرورده بودم در حواریون یهودا را

خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست
چه آسان ننگ می‌خوانند نیرنگ زلیخا را

کسی را تاب دیدار سرِ زلف پریشان نیست
چرا آشفته می‌خواهی خدایا خاطر ما را

نمی‌دانم چه افسونی گریبان‌گیر مجنون است
که وحشی می‌کند چشمانش‌آهوهای صحرا را

چه خواهد کرد با ما عشق؟ پرسیدیم و خندیدی
فقط با پاسخت پیچیده‌تر کردی معما را

 

 

 

قرار ما هر کجای دنیا که باران شدیدتر بود

هر کجا که هیچ کس نشانی اش را نمی داند

و شاید هم یادش نمی ماند

هر کجا که نسیم به پایان می رسید و طوفان منتظر اجازه تولد بود

قرار ما با تمام جزیره های ناشناخته،نرسیده به هیچ،زیر آلاچیق آرزو

جنب نخستین جای پایی که روی برف می ماند

نزدیک خدا

آسمان هفتم

در همسایگی ملکوت

اوج الهام و عشق،در رسیدن به آنچه فرهاد در دل کوه

می جست...

 

 

نویسنده : گمنام ; ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٥/٢
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ یادمان باشد....

تنها با گلها ، گویم غم ها را

چه کسی داند زغم هستی چه به دل دارم

به چه کس گویم شده روز من چو شب تارم

نه کسی آید ، نه کسی خواند ز نگاهم هرگزراز من

بشنو امشب غم پنهانم ، که سخنها گوید ساز من

تو ندانی تنها همه شب با گلها ، سخن دل رامی گویم من

چونسیمی آرام که وزد بر بستانها غم دل را می گویم من

چون ابری سرگردان ، می گرید چشم من در تنهایی

ای روز شادی ها کی بازآیی!

امشب حال مرا تو نمی دانی از چشمم غم دل تو نمی خوانی ....

 

 

 

سلام به شما

سلام به همه اونایی که دلاشون پره از شادیه و همیشه از شادیهایی که تو دلشونه حتی اگه اندازه سر سوزن باشه دوست دارن دیگران رو تو شادیشون سهیم کنن.

سلام به همه اونایی که همیشه روحرفاشون هستن  و دنیای دوستی واسشون قده یه دنیا ارزش داره .....مثل تو دوست مهربونم که هر از گاهی سری به این کلبه کوچیک ما می زنی و خوب می دونی که :

))درکلبه ما رونق اگرنیست صفا هست،آنجا که صفا هست در آن نور خدا هست))

سالها،ماهها ،هفته ها،...روزها و ساعتها و ثانیه ها می گذره و به عمر ما و به تجربیاتمون افزوده میشه...نمی دونم آخر دنیا واسه من کی خواهد بود ولی خیلی دوست  دارم وقتی رفتم هر وقت گل یادم تو ذهن کسی شکوفا شد ،شکوفه  گل رز،یاس،شب بو و....کلا شکوفه های زیبا باشه نه شکوفه گل خرزهره که فقط خاصیتش دور کردن حشراته ...

راستش مدتها بود درگیر درس و دانشگاه و امتحان بودم و نتونستم وبلاگم رو آپ کنم ولی واقعا از روزی که امتحانام تموم شد هی دل بی قرارم بهونه می کرد که یه سر به وبلاگم بزنم و حال دوستانم رو جویا بشم..

راستش شعر بالا  شعریه که معمولا من با خودم زمزمه می کنم و خیلی دوسش دارم ولی همینطور که داشتم فکر می کردم  به اتفاقات چند ماه گذشته , با خودم گفتم واقعا مهربانی چه نعمت بزرگیه وچقدر تجربه کردنش خوب تر!

ناخواسته یاد این شعر افتادم :

 

 

 

 

یادمان باشد از امـروز جفـایی نکنیـم               

 گر که در خویش شکستیم صدایی نکنیم

خود بتازیم به هر درد که از دوست رسد  

  بهر بهبود ولی فکر دوایی نکنیـم

جای پرداخت به خود بر دگران اندیشیم          

 شکوه از غیر خطا هست،خطایی نکنیم

یاور خویـش بدانیم خـدا یـاران را                  

 جز به یاران خدا دوست وفـایی نکنیـم

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند                  

طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیـم

گر که دلتنگ از این فصل غریبانه شدیم           

 تا بهـاران نرسیـده ست هوایی نکنیـم

گله هرگز نبود شیوه ی دلسوختگان                

 با غم خویش بسازیم و شفایی نکنیـم

یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم               

وقت پرپر شدنش ساز و نوایی نکنیم

پر پروانه شکستن هنر انسان نیست                 

گر شکستیم ز غفلت من و مایی نکنیم

و به هنگام نیایش سر سجاده ی عشق

 جز برای دل محبوب دعایی نکنیــم

مهربانی صفت بارز عشاق خداست

یادمان باشد از این کار ابایی نکنیـم

  

 

نویسنده : گمنام ; ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/٢٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ به خدا من کاری نکرده ام...!!!!!!!!!!!!

 

 

به گمانم باید برای آرامش مادرم دعای گریه و گیسو بران باران را به یاد آورم ...

دلم می خواست بهتر از این که هست سخن می گفتم........

وقتی که دور از همگان بخواهی خوابت را برای آینه تعبیر کنی ...معلوم است سکوت علامت آرامش نیست....

آسوده باش حالم خوب است.....فقط درحیرتم که از چه هوای رفتن به جای دور هی دل بیقرارم را پی آن پرنده میخواند....به خدا من کاری نکرده ام...!!!!!!!!!!!! فقط لای نامه هایی به ریرا گلبرگ تازه ای کنار می بوسمت جا نهاده ام و بسیار گریسته ام.....

چرا از اینکه به رؤیای آن پرنده خاموش خبر از باغات وآیینه آورده ام سر زنشم می کنید....خوب به فرض که در خواب این چراغ هم گریه ام گرفت ،باید بروید تمام این دامنه را تا نمی دانم آن کجا پر از سایه سار حرف و حدیث کنید ؟؟؟؟؟

یعنی که من فرق میان گریه و گیسو بران باران را نمی فهمم..........؟؟؟؟؟؟؟

خســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــته ام ریرا....خســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــته ام.....

 

 

 

ای کاش به من می گفتی که آیا هنوز آخرین چراغ روشن من در انتهای  خیابان دلم هستی یا ......هستی......؟؟؟

عجب بازیهایی داره این روزگار

نویسنده : گمنام ; ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+ از نو برایت می نویسم:حال همه ما خوب است ....اما تو باور نکن......!

سلام به همه اونایی که دلشون پر از امید و آرزوهای قشنگه....

امروز یه تصمیم قشنگ گرفتم ،تو مطلب قبلیم از دلم قول گرفتم که محکم بشینه و خوشبختانه دلم به وعده خودش عمل کرد و اینقدر محکم نشسته  که فکر نمی کنم اگه طوفان هم بیاد بتونه تکونش بده...خلاصه تصمیم های قشنگی گرفتم ...مثلا اینکه می خوام از این شهر وآدماش بکنم و برم یه جای دور که بتونم از نو همه چی رو بسازم .راستش یه دوازده سالی بود که داشتم توی ادارمون در جا می زدم تصمیم گرفتم بی خیالش بشم و برم یه شهر دیگه از صفر شروع کنم البته دیروز که رفتم پرونده پسرم رو بگیرم مدیرشون موافقت نکردند و گفتند که باید سال تموم بشه تا اجازه جابه جایی بدن. منم گفتم کارای خدا رو حساب کتابه شاید خدا می خواد تو این چند ماهه ای که تا آخر سال مونده بالاخره دسترنج زحمتهای 12 واندی سال تواین اداره رو بهم بده ویه صبح قشنگ یه نفر بهم زنگ بزنه و بگه فلانی دیگه نیازی نیست از شهر خودت آواره بشی، اینم حکمت، رسمی شدی!برو صفا کن ...از امروز شما به جای اینکه یه کارمند حق الزحمه ای باشید یه کارمند رسمی هستین ودیگه نیازی نیست که روی حرف پدرو مادرت که مخالف رفتن شما از این شهر هستند حرف بزنید!

اونوقته که منم دو تا بال در میارم و پرواز می کنم ....حالا پرواز نکن و کی پرواز کن...وای چه رؤیای قشنگی ...!مگه نه؟

خدا رو چه دیدی واسه اون که کاری نداره .خدا اینقدر مهربونه که حتی به ذهن بنده های حقیری مثل من هم نمی گنجه ...

خوب اینم یه تصمیم خوبه که از این به بعد اگه قراره من رؤیایی داشته باشم فقط به رؤیاهای خوب فکر کنم !!

همه چی رو سپردم دست خدا تا ببینم قسمت مارو به کجا می کشونه و واسمون چی می خواد.......

حاصل رؤیای قشنگم این شد که این مطلب رو  تقدیم به همه کسانی بکنم که منتظرن تا من از دکلمه های مرحوم خسرو شکیبایی براشون آپ کنم!

 

 

 

 

سلام.حال همه خوب است،ملالی در بین نیست جز دوری گاه به گاه خیالی دور که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند.با این همه عمری اگرباقی بود طوری از کنار زندگی می گذرم که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و نه این دل ناماندگار بی درمان....!

تا یادم نرفته است بنویسم...حوالی خوابهای ما سال پر بارانی بود.می دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه باز نیامدن است!

اما تو لااقل حتی هر وحله،گاهی ...گاهی،ببین انعکاس تبسم رؤیاشبیه شمایل شقایق نیست .

راستی خبرت بدهم خواب دیدم خانه ای خریدم بی پرده، بی پنجره ،بی در ،بی دیوار،هی... بخند.....

بی پرده بگویمت..چیزی نمانده است من 40 ساله خواهم شد!

فردا را به فال نیک خواهم گرفت!

دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سفید از فراز کوچه ما می گذرد،باد بوی نامهای کسان می آورد ...،یادت می آید رفته بودی خبر ازآرامش آسمان بیاوری......

نه ، ریرا جان.....نه....نامه ام بایدکوتاه باشد....ساده باشد ....

بی حرفی از ابهام و آیینه .....!

از نو برایت می نویسم:حال همه ما خوب است ....اما تو باور نکن......  

 

 

نویسنده : گمنام ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/٢٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک


← صفحه بعد